نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

انتظار

زمانبندی خدا بی نظیر است، نه هیچ گاه دیر نه هیچ گاه زود کمی بردباری می طلبد و ایمان بسیار، اما ارزش انتظار را دارد .....   ...
15 مرداد 1393

واسه بابایی....

عزیز دلم اینم واسه بابایی : عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی   ...
13 مرداد 1393

مولوی

زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساس ها می تپد دل در شمیم یاس ها زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود حال من ، در شهر احساسم گم است حال من ، عشق تمام مردم است زندگی یعنی همین پروازها صبح ها ، لبخندها ، آوازها ای خطوط چهره ات قرآن من ای تو جان جان جان جان من ...
13 مرداد 1393

خداوند

میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی میدانمت به بزرگی که خودت بزرگ ترینی همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای ست تا بگویم : " خدایا دوستت دارم " ...
13 مرداد 1393

راز و نیاز با خدا

خداوندا! تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبت هایت دلم بین امید و نا امیدی می زند پر میکند فریاد: خداوندا مرا مگذار تنها، لحظه ای حتی. ...
13 مرداد 1393

روزی خواهد آمد

عاقبت در یک شب از شبهای  دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پیک یاس ها در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن ..... ...
12 مرداد 1393

رویا و آرزو

گفت: فرق رویا با آرزو چیست؟ گفتم: آرزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی! گفت: من رویا هستم یا آرزو؟ گفتم: رویایی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است!
6 مرداد 1393

تقدیر

چه بسا خداوند هر گره ای که در کار ما می اندازد همچون گره های قالی باشد که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند!
6 مرداد 1393

خدا و کودک.... مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه...
4 مرداد 1393