انتظار
زمانبندی خدا بی نظیر است، نه هیچ گاه دیر نه هیچ گاه زود کمی بردباری می طلبد و ایمان بسیار، اما ارزش انتظار را دارد ..... ...
نویسنده :
مامان آینده
0:48
واسه بابایی....
عزیز دلم اینم واسه بابایی : عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی ...
نویسنده :
مامان آینده
2:19
مولوی
زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست من میان جسمها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساس ها می تپد دل در شمیم یاس ها زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین پیدا شود می تواند زشت هم زیبا شود حال من ، در شهر احساسم گم است حال من ، عشق تمام مردم است زندگی یعنی همین پروازها صبح ها ، لبخندها ، آوازها ای خطوط چهره ات قرآن من ای تو جان جان جان جان من ...
نویسنده :
مامان آینده
1:58
خداوند
میخوانمت در بلندی که خودت بلند ترینی میخوانمت به مهربانی که خود مهربان ترینی میدانمت به رحمتت که خودت رحیم ترینی میدانمت به بزرگی که خودت بزرگ ترینی همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای ست تا بگویم : " خدایا دوستت دارم " ...
نویسنده :
مامان آینده
1:28
راز و نیاز با خدا
خداوندا! تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبت هایت دلم بین امید و نا امیدی می زند پر میکند فریاد: خداوندا مرا مگذار تنها، لحظه ای حتی. ...
نویسنده :
مامان آینده
1:09
روزی خواهد آمد
عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد بینمش روزی که طفلم همچو گل در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پیک یاس ها در مشام جان من پیچیده است پیکرش را می فشارم در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن ..... ...
نویسنده :
مامان آینده
2:20
رویا و آرزو
گفت: فرق رویا با آرزو چیست؟ گفتم: آرزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک آرزوی شیرین دست نیافتنی! گفت: من رویا هستم یا آرزو؟ گفتم: رویایی که به حقیقت پیوستن آن یک آرزوی شیرین است!
نویسنده :
مامان آینده
0:56
تقدیر
چه بسا خداوند هر گره ای که در کار ما می اندازد همچون گره های قالی باشد که نهایتا قصد دارد با آنها نقشی زیبا را بیافریند!
نویسنده :
مامان آینده
0:45
خدا و کودک.... مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه گفت: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود کودک ادامه داد: من چگونه...
نویسنده :
مامان آینده
16:23






